هیولا: داستان اد گین؛ کاوشی آشفته در ذهن یک قاتل زنجیره ای
سریال «هیولا: داستان اد گین» (Monster: The Ed Gein Story) به عنوان سومین فصل از مجموعه آنتولوژی پرطرفدار نتفلیکس، با وعده کندوکاو در زندگی یکی از بدنام ترین قاتلان تاریخ آمریکا منتشر شد. اد گین (Ed Gein)، شخصیتی که جنایات هولناکش الهام بخش آثار کلاسیک سینمای وحشت مانند «روانی» آلفرد هیچکاک و «سکوت بره ها» بوده، سوژه ای جذاب برای یک درام روانشناختی به نظر می رسید. با این حال، این فصل که توسط ایان برنان و بدون حضور رایان مورفی به عنوان خالق اصلی ساخته شده، در عمل به یک اثر آشفته، بی هدف و فرصتی از دست رفته تبدیل شد که نتوانست انتظارات را برآورده کند.
داستان از سال ۱۹۴۴ آغاز می شود و ما را با انزوای اد گین پس از مرگ برادرش و زندگی زیر سایه مادر سلطه جو و مذهبی اش، آگوستا گین، آشنا می کند. سریال تلاش می کند تا با نمایش این فشارهای روانی، زمینه های شکل گیری هیولای درون او را به تصویر بکشد، اما در این مسیر دچار پراکندگی و تناقض می شود و در نهایت، مخاطب را با روایتی ضعیف و صحنه هایی منزجرکننده تنها می گذارد.
نقدی بر ساختار روایی و نمایش کلیشه ای خشونت
یکی از بزرگ ترین انتقادات وارد بر «هیولا: داستان اد گین»، رویکرد آن به نمایش خشونت است. سریال در تلاشی برای نقد نگاه سینما به قاتلان زنجیره ای، خود در دام بازسازی بی رحمانه و کلیشه ای صحنه های خشن می افتد. این خشونت گرافیکی و بی پرده، نه تنها به عمق بخشی به شخصیت کمک نمی کند، بلکه این پرسش را در ذهن ایجاد می کند که هدف از نمایش این حجم از تصاویر زننده چیست؟ در حالی که سریال تلاش می کند بیننده را به همدردی با اد گین به عنوان قربانی شرایط و جامعه وادار کند، همزمان با نمایش مکرر جنایاتش، این حس همدردی را از بین می برد و در همان چاهی می افتد که قصد نقد آن را داشت.
از سوی دیگر، تلاش برای ایجاد یک روایت فرازمانی با تلفیق داستان زندگی گین با وقایعی مانند جنگ جهانی دوم و هولوکاست، به یک خط روایی نامفهوم و بی نتیجه منجر شده است. این ایده جاه طلبانه نتوانسته به درستی اجرا شود و تنها به آشفتگی بیشتر قصه دامن زده است.
عملکرد بازیگران در میان ضعف های فیلمنامه
با وجود ضعف های فراوان در فیلمنامه و کارگردانی، عملکرد تیم بازیگری یکی از معدود نقاط قابل دفاع سریال است. چارلی هونام (Charlie Hunnam) در نقش اد گین، اجرایی قابل قبول از خود به نمایش می گذارد و تلاش می کند پیچیدگی های این شخصیت منزوی و بیمار را به تصویر بکشد. در کنار او، لوری متکالف (Lory Metcalf) در نقش آگوستا، مادر کنترل گر و متعصب گین، حضوری قدرتمند و تأثیرگذار دارد. همچنین، حضور کوتاه اما جذاب تام هالندر (Tom Hollander) در نقش کارگردان افسانه ای، آلفرد هیچکاک و اولیویا ویلیامز (Olivia Williams) در نقش همکار و همسر او، آلما رویل، از دیگر نکات مثبت بخش بازیگری است. با این حال، حتی بهترین بازی ها نیز نمی توانند ضعف های بنیادی یک روایت پراکنده و بی هدف را جبران کنند.
تحلیل قسمت آخر و پایان بندی؛ یک فرصت سوخته
قسمت پایانی سریال بیش از هر بخش دیگری، ضعف های ساختاری آن را آشکار می کند. در حالی که مخاطب انتظار یک نقطه اوج، یک نتیجه گیری منطقی یا حداقل یک تحلیل روانشناختی عمیق تر از شخصیت را دارد، با پایانی روبرو می شود که بسیاری از منتقدان آن را غیرمنطقی و دور از واقعیت توصیف کرده اند. نبود یک قهرمان یا حتی یک ضدقهرمان کاریزماتیک و مشخص، باعث شده تا سفر مخاطب در طول سریال بدون هیچ جذابیت و نقطه عطف خاصی به پایان برسد.
چرا پایان بندی «هیولا: داستان اد گین» ناامیدکننده بود؟
مشکل اصلی پایان بندی و در واقع کل سریال، عدم توانایی در خلق یک داستان منسجم است. سریال در نهایت نه یک درام جنایی نفس گیر است، نه یک مطالعه شخصیتی عمیق و نه یک نقد اجتماعی تأثیرگذار. این فصل از مجموعه «هیولا» تلاش کرده تا تصویری متفاوت از هیولاهای انسانی ارائه دهد، اما در عمل به مجموعه ای از صحنه های منزجرکننده و روایتی ضعیف خلاصه شده است. این سردرگمی در لحن و هدف، باعث می شود که قسمت آخر نیز نتواند به جمع بندی قانع کننده ای برسد و داستان را در اوج بلاتکلیفی رها می کند. در نهایت، امتیازات بسیار پایین منتقدان، از جمله ۲۹٪ در راتن تومیتوز و ۳۳ از ۱۰۰ در متاکریتیک، گواهی بر این شکست و تبدیل شدن پروژه به یک «فرصت از دست رفته» است.
شایان ذکر است که فصل چهارم این مجموعه آنتولوژی بر اساس داستان شخصیت جنجالی دیگری، یعنی لیزی بوردن (Lizzie Borden)، در دست ساخت است و باید دید آیا سازندگان می توانند از اشتباهات این فصل درس بگیرند یا خیر.

نظرات کاربران